سیدالشهدا (ع)
به امید روزی که حرف ها و عمل ها با هم هماهنگ باشه ...
دوشنبه 31 شهریور 1393 :: نویسنده : پرستو نوربخش
نمی دانستم.
هیچ چیز نمیدانستم  
و نمی دانستم که نمی دانم،
اما تو می دانستی و می توانستی
و همین بس بود که دستهایم را بگیری
و در کلاس مهربانیت بنشانی
و نخستین حرفهایم را برایم هجی کنی.
ازآن به بعد در کلاس تو
- که به اندازه همه خوبی ها وسعت داشت-
می نشستم و از پنجره نگاهت
آسمانی را می دیدم که آرزوهایم را
چون خورشیدی روشن در بر گرفته بود.
چه خوب بودی تو. چه ساده،چقدر مهربان!
و من در چشمهایت مهری می دیدم
که بوی دامن مادر را می داد،
وقتی که ریحان می چید
و بوی دستهای پدر را،
وقتی که خسته از کار بر می گشت،
وضو می گرفت، و در گوشه ایوان نماز می خواند.
آن قمری قشنگ
که همیشه پشت پنجره می نشست
و خبرهای خوب کلاس را برای مادرها می برد
هنوز هست!
و آن کلاغ پیر که خبر چین بدیها بود.
من از کتاب چه می فهمیدم!؟
من از شعر،چه می دانستم؟
من داستان ندیده بودم!
من خاطره نچشیده بودم!
من با همه اینها
در کلاس تو دوست شدم
و با تو در کلاس مهربانی.
یادت هست نوشتی : ابر ... باران بارید!
نوشتی:آب ... سیراب شدم!
نوشتی:بهار... درخت ها برخاستند!
نوشتی:رود ... دریاها موج برداشتند!
و من فهمیدم که دانستن آغاز توانستن است.
افسوس نماندی
تا برگهای دفتر خاطراتم را بخوانی
حرفهایم را بشنوی
و غلط های دیکته زندگیم را درست بنویسی.
هنوز در خاطره آن روزم
که همبازی کودکی هایم  شدی
تا از پله های نوجوانی بالا بیایم
و جوانی ام را به تماشا بنشینم.
هنوز حرفهایت پرده های دلم را می نوازد
و صدایت در کلاس خیالم می پیچد:
"آن مرد،با اسب آمد.
آن مرد در باران آمد."
هنوز چشم انتظار آن روزم
که آن مرد با اسب بیاید
و در باران اشکهایم،تن بشوید
و راه چون تو شدن را، به من بگوید

ای معلم خوبی ها..... 





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 31 شهریور 1393 :: نویسنده : پرستو نوربخش
از "ذِهــــن" تا "دَهــَــن" فـقــطــ یـکــــ نـقـطـه فــاصـلـه اســت ... 


تــا ذِهــنــَـت را بــاز نـکـردی ، 


دَهــنــَـت را بــاز نــکـن ...!




نوع مطلب : جملات ارزشمند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : پرستو نوربخش

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خسته‌ای...
...که در خلوت خانه پیر می‌شوی …
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : پرستو نوربخش
 

روزی ﺧﺒﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ.

ﻫﻤﻪ
ﺳﺎﮐﻨﯿﻦ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻗﺎﯾﻖ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ .

ﺍﻣﺎ
ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺑﻮﺩ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ،

ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺕ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺎﯾﻘﯽ

ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : « ﺁﯾﺎ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺷﻮﻡ؟ »

ﺛﺮﻭﺕ ﮔﻔﺖ: « ﻧﻪ، ﻣﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻃﻼ ﻭ ﻧﻘﺮﻩ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﺎﯾﻘﻢ ﻫﺴﺖ ﻭ

ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ . »

ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮﺟﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﮑﺎﻥ ﺍﻣﻨﯽ ﺑﻮﺩ،

ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺍﺳﺖ.

ﻏﺮﻭﺭ ﮔﻔﺖ: « ﻧﻪ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻧﺖ ﺧﯿﺲ

ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻗﺎﯾﻖ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﮐﺜﯿﻒ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ . »

ﻏﻢ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩ. ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: « ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﻦ

ﺑﺎﺗﻮ ﺑﯿﺎﯾﻢ. »

ﻏﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺣﺰﻥ ﺁﻟﻮﺩ ﮔﻔﺖ : « ﺁﻩ، ﻋﺸﻖ، ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﻭ

ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻢ . »

ﻋﺸﻖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺳﺮﺍﻍ ﺷﺎﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ . ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻏﺮﻕ

ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺸﻨﯿﺪ.

ﺁﺏ ﻫﺮ

ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ

ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﮔﻔﺖ: « ﺑﯿﺎ ﻋﺸﻖ، ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ . »

ﻋﺸﻖ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﻡ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ

ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﺎﯾﻖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ

ﮐﺮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺸﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﺸﻖ

ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺮ

ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﺩ.

ﻋﺸﻖ ﻧﺰﺩ ﻋﻠﻢ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﻞ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﯼ ﺷﻦ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﻮﺩ،

ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: « ﺁﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ؟ »

ﻋﻠﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: « ﺯﻣﺎﻥ »

ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: « ﺯﻣﺎﻥ؟ ! ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩ؟ »

ﻋﻠﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﺍﻧﻪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: « ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﮎ

ﻋﻈﻤﺖ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ . »





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : پرستو نوربخش

یهو دلم ریخت 

لعنت به تمام کسانی که وقتی  تو نیستی

ولی عطر تو را میزنند .... 





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : پرستو نوربخش

مرا قضاوت نکن ...

تو چهره ام رو دیدی نه سر گذشتم را .....





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 شهریور 1393 :: نویسنده : مسعود کرمیان
وقتی که ما بودیم مشغول دعا...بردند
سرگرم روضه خوانی آل عبا...بردند

وقتی که سرها بر زمین سجده خم بودند
دزدان بیت المال بردند آن چه را بردند

دلواپس ساپورت و شال و روسری بودیم
سرگرم تفکیک زنان و مردها...بردند

با حضرت ابلیس بیعت در خفا کردند
بالای بیعت نامه شان نام خدا بردند

اول دوتا گردو بدامن ها رها کردند
بعد از عقب مثل گروه مافیا بردند

دیوارهای ما بلند و قفل ها بر در
ما مانده ایم انگشت برلب ازکجا بردند

گفتند یک عده که از زیر زمین بردند
گفتند یک عده نه، از روی هوا بردند

احوال دزدیهایشان را هی خفاکردیم
ما در خفا کردیم و آن ها در خفا بردند

گفتند ساکت باشد اخبارصداسیما
خاموش جانم، هیس، ساکت، بیصدا بردند

وقتی که گند آن درآمد، جای آن دزدان
بر دست هالو دستبند...
- آقا کجا؟
- زندان




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 شهریور 1393 :: نویسنده : مسعود کرمیان
ﮐـﯽ ﻣﯿـﮕﻪ ﺍﯾﻨـﺠﺎ ﺩﻧـﯿﺎﯼ ﻣﺠـﺎﺯﯾﻪ !! ؟؟
ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ...
ﺩﻧـﯿﺎﯼ ﻣـﺠﺎﺯﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﯿـﺮﻭﻧﻪ !
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻧﻘﺎﺑﻦ !
ﻫـﻤﻪ ﺗـﻮ ﻗـﯿﺎﻓﻦ !
ﺣﺘـﯽ ﻣﻦ ! ﺣﺘـﯽ ﺗﻮ !
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠـﺎ ﺑﺎﺷﻪ !
ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﻭ ﺧﺎﮐﯽ !
ﮐـﺴﯽ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮ ﻧﻤﯿﭙـﻮﺷﻮﻧﻪ !
ﮐـﺴﯽ ﺍﺷﮑﺎﺷـﻮ ﭘﺎﮎ ﻧﻤـﯿﮑﻨﻪ !
ﮐـﺴﯽ ﺑﻐﻀـﺎﺷﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﻧﻤﯿﺪﻩ !
ﮐـﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻬﺮﺵ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ !!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﺮﻕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﯽ ﻭ ﺗﺒﻠﺖ ﺑﺎﺷﯽ !
ﯾﺎ ﺍﺭﺯﻭﻥ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺗﺮﯾﻦ !
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﺮﻕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ !
ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺖ ﻫﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ
ﺍﯾﻨـﺠﺎ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻧـﮕﻔـﺘﺲ !
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ
ﺣﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺣـﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯿﺸـﻪ ﺯﺩ !
ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻓﮑﺮ ﺑﺪﮐﻨﻦ
ﺩﯾﺪﯼ؟؟؟
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﯾﻨـﺠﺎﺳﺖ
ﻗﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 شهریور 1393 :: نویسنده : مسعود کرمیان
بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود …
بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست
بزرگ شدیم … به اندازه ای که
فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و
پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود…
بزرگ شدیم … و یافتیم که مشکلاتمان دیگر
با یک شکلات ، یک لباس یا کیف حل نمی شود …
و اینک والدینمان دیگر دستهایمان را برای عبور
از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور
از پیچ و خم های زندگی …
بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم ،
بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و
چیزی نمانده که بروند
و یا هم اکنون رفته اند …
خیلی بزرگ شدیم …
و فهمیدیم سخت گیری مادرم عشقــش بود …
و غضبش عشق بود
و تنبیه اش عشق بود
عجب دنیایی است ،
و عجیب تر از دنیا چه کوتاه است عمرمان




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 شهریور 1393 :: نویسنده : مسعود کرمیان

خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛

یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن





نوع مطلب : جملات ارزشمند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic