سیدالشهدا (ع)
به امید روزی که حرف ها و عمل ها با هم هماهنگ باشه ...

می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟

.

.

.

… .

بابا آب داد بابا نان داد

می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

.

.

.

من می توانم بخوانم و بنویسم

.

.

.

می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

.

.

.

من می توانم بدوم

و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است

فقـر یعنی اینکه ... !! ( جالب و خواندنی )

 

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

 

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

 

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

 

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی؛

 

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

 

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

 

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

 

فقر اینه که دم از دموکراسی بزنی ولی ، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

 

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

 

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

 

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

 

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه؛

 

و ...





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان

صدای مادر

 

صدای مامانم چقدر قشنگه .....

 

                   دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.

       گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.

     این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!

        داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.

       سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.

       گفتم نفهمیدی کی بود؟

      گفت من اصلا جلو نرفتم.

      دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.

      دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی .....؟

         تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه ..... یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان

 تـــــــــــــبـــر یـــكـــــــــــ ...

 تـــــــــــــبـــر یـــكـــــــــــ ...

تـــــــــــــبـــر یـــكـــــــــــ ...

 تـــــــــــــبـــر یـــكـــــــــــ ...







نوع مطلب : ورزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان
       دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.
             دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را 
               کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.
با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم!
                 با آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان
amiri.jpg
 
سختی تحریم را من و تو خوب درک نکردیم آن پدری درک کرد که دختر 19 ساله اش بیماری اِم‌ اِس داشت داروی اِم‌ اِس 11 میلیون شد و پدری کارمند که حقوقش تنها 30 هزارتومان افزایش داشت !
 
مادری درک کرد که پسر 15 ساله اش سرطان خون گرفت قیمت هر امپول سرطان خون 5 میلیون شد ونتوانست کاری برای پسرش بکند
 
از آنجا که مرحله اول درمان این بیماران، نیازمند ۱۰ آمپول است، پس باید در همین مرحله اول، ۵۰ میلیون تومان برای آمپول‌های مورد نیازشان هزینه کنند.
 
تازه، این فقط مرحله اول است!مرحله دوم، پیوند مغز استخوان است که قیمت داروهایش سر به فلک می‌کشد
 
من و تو تحریم را درک نکردیم پدری که کارگر بود و بیکار شد مجبور شد مسافرکشی کند ولی دید پراید 18 میلیون شده درک کرد !
 
من و تو فقط فهمیدم کامپیوتر , گوشی , لباس های برند , ماشین ها گران شده ولی آن های که مریض داشتند کمرشان را تحریم شکاند !
 
لطفا به اشتراک بگذارید





نوع مطلب : پارس(ایران)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان

یه پسرایی هستن که . . .

صدای خنده هاشون تو خیابون میپیچه

شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچیک

ابروهاشون فابریک خودشونه

همونایی که نه لکسوز دارن 

نه کمـری...

اما مـرام دارن

چشمشون همه جا کار نمی کنه

و دنبال موی بلوند و چشم آبی نیست

پسرایی که موزیکـ های خارجی رو بدون معنی کردن حفظ نمیکنن

پُــــز نمیـــــــدن

پاتوق شون مهمونی و شیشه و انواع مشروبی جات نیست

آره رفیـق . . .

اونایی که تکیه کلامشون معرفته

بی ریا، با خدا، مهـربون و با مسئولیتن

آدم میتــونه بهشون تکیه کنی

کنارشـون آرامش داری

کنـارش باشی یا نباشی حواسش به بقیه دخترا نیست

و آدم ها رو مثل هـم نمی بینن

این جور پسرا خیلی مـردن

خیلی تکن، خیلی خاصن ...

خیلی شوخن 

ولی احساس شون قویه

آه که بکشن خدا دنیا رو واسشون زیر و رو میکنه . . . 





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان

یاد من باشد از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا' آب زمین

مهربان باشم' با مردم شهر

و فراموش کنم' هر چه گذشت

خانه ی دل' بتکانم ازغم

و به دستمالی' از جنس گذشت

بزدایم' دیگر'تار کدورت' از دل

مشت را باز کنم' تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان بگذارم

 

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق' سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش' نگردد فردا

زندگی شیرین است' زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم' در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم/ عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

 

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی' دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

 

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم' که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم 'مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست' که  نیست'  پس از آن فردایی

 

یاد من باشد

باز اگر فردا' غفلت کردم

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم

این را

 

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت......





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان

زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش  تكه

سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت

مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت

دست او زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه

نموده در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان  انگشت های دست پسر قطع

شد وقتی كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را دید از او پرسید "پدر كی انگشتهای من

در خواهند آمدآن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل

برگشت وچندین بار با لگد به آن زد حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل

نشسته بود و به خطوطی كه پسرش روی آن

انداخته بود  نگاه می كرد. او نوشته بود :


"دوستت دارم پدر "


روز بعد آن مرد خودكشی كرد....






نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مسعود کرمیان
شده دلت بگیره سرت را جایی نباشه که بگذاری ؟!
شده کسی نباشه کنارت که باهاش درد دل کنی ؟!
خدایا همیشه یار دل های تنها باش و تنهاشون نگذار




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic